همسرم رفته ماموریت خارجه . حالا داشته باشید که ما توی غربت زندگی میکنیم و او ماموریت رفته ایران ! به مدت دو هفته که البته یک هفته اش تا حالا سپری شده است . من میخواهم یک اعترافی بکنم ، راستش من اصلا دلم براش تنگ نشده .نمیدونم این به خاطر مشغولیت زیاده یا اینکه مشکل چیز دیگریست ، شاید هم این طبیعیه هان؟
شب جمعه که رفته بودیم بیرون برای خرید هفتگی خونه، موقع برگشت توی آسانسور یکهو یادم اومد که کلید خونه رو توی خونه جا گذاشتم ، البته قبلا سابقه ی جا گذاشتن کلید داشتم ولی اون موقع جناب همسر به دادم میرسید اما حالا چی ؟ درد سرتون ندم بعد از کلی کلنجار رفتن با در توسط نگهبان ساختمون به این نتیجه رسیدیم که قفل ساز رو که در اینجا باید نقش قفل باز کن رو ایفا میکرد خبر کنیم. آقاهه که پاکستانیه بهم گفت این کارت قفل سازه بیا بهش زنگ بزن ، بهش گفتم شرمنده ام من موبایلم رو هم توی خونه جا گذاشتم ،یه نگاه عاقل اندر سفیه میکنه و لبخندی میزنه و شماره رو با تلفن خودش میگیره و به من میگه بیا باهاش صحبت کن آخه اون عربه ، بهش میگم من که عربی بلد نیستم ،با تعجب بهم نگاه میکنه ! بعد که تلفنش تموم میشه میگه مگه ایرانی ها عربی بلد نیستند؟ براش جغرافیا و ملیت و مذهب و ...ایرانی ها رو توضیح میدم . تو فاصله ای که آقای کلید ساز بیاد همسایه روبرویی مون که فلسطینی هستند و بسیار آدمهای خوبی هستند سر میرسند و آقا اصرار میکنه که در رو باز کنه ( مخصوصا که میفهمه همسرم نیست ) خلاصه تا آقای قفل ساز بیاد همسایه در رو باز کرده و تو این فاصله هم دختر کوچیکه از همه جای خونه ی اونا بازرسی کرده و حسابی باهاشون دوست شده . نمیدونستم با چه زبونی ازش تشکر کنم ولی اون میگه :همسایه وظیفه داره که به همسایه اش کمک کنه . فکر کنم اینا با همین مهربونی شون کشورشون رو از دست دادن . به هر حال شبی پر ماجرا رو گذروندیم . تلفنم ده بار زنگ خورده بود !
ماجرا های دیگری هم داشتیم که حالا بعد براتون مینویسم .
نظرات ()
دخترم داره امتحانهای ترم اولش رو میده.از درس خوندن خسته شده و میگه : مامان چقدر خوب میشد توی امتحان جوابها رو میدادن سوالها رو ما مینوشتیم .
من : هوم؟!!!!!!!!
نظرات () دختر کوچولوی من از موقعی که راه افتاده و فهمیده که یک چیزی به اسم کفش وجود داره ،پاشو توی کفش همه میکنه . با کلی ادا و اطوار و حرکات بدنی به من میفهمونه که بیا ابن کفشها رو (که اندازۀ قد خودشه ) پام کن .بعد که من اونا رو پاش میکنم و نمیتونه با اونا راه بره و زمین میخوره ،دوباره کلی داد و بیداد میکنه که بیا و این کفشا رو از پام در بیار . درس عبرت هم نمیگیره، یعنی حافظۀ دراز مدت حتی در حد پنج دقیقه هم نداره و دوباره چند دقیقه بعد با دیدن یک کفش دیگه وسوسه میشه که اونو بپوشه .دیدنیه کاراش.
نظرات () این روزها توی دانمارک اجلاس جهانی در مورد تغییرات اقلیمی برپاست.این که این گردهمایی چقدر جنبه ی کاربردی داره و چه مقدار اون جنبه ی نمایشی داره بماند،ولی همین قدر که کم کم همه مردم دارن به اهمیت این قضیه پی میبرند خودش خیلی خوبه.من معتقدم جدای از دولتها که مهمترین سهم رو در جلوگیری از گرمایش زمین دارند ، ما هم با بهینه کردن مصرف مون میتونیم موثر باشیم، در واقع مسؤلیت داریم.
در واقع ما هر چه از مصرف چیزهای غیر ضروری بکاهیم باعث کاهش تولید اون کالاها شدیم و در نتیجه از مصرف بیهودۀ انرژی و منابع طبیعی زمین کاسته ایم. به عبارتی زندگی ساده تر ما به بهبود حال کرۀ زمین کمک میکنه.
از بحث آب و خاک که بیاییم بیرون ،یک کم این ورتر بحث آزادی و دموکراسی برپاست و اینجا دیگه نفس کشیدن رو برای آدمها تنگ کرده اند و روز به روز هم با اعمال نسنجیده و از روی درمانگی هوا رو مسموم تر می کنند. دیشب خیلی از پدر و مادرهای سرزمین مون خواب به چشمانشون نرفت .بیخبری از فرزندانشون و نگرانی از اینکه آیا میتونن دوباره بچه هاشون رو ببینند فکر اونها رو مشغول کرده بود. به همین راحتی! خیلی های دیگه که بچه هاشون توی شهرهای دیگه دانشجو بودند شاید حتی خبر هم نداشته باشند که فرزند آزادی خواه شون توی تجمعات اعتراضی شرکت کرده و دستگیر شده .
خدایا خودت به این سرزمین رحمی کن تا سایۀ شوم ظلم و بیداد و جهل و تعصب از سر این مردم کوتاه بشه. من که خیلی امیدوارم.
نظرات () امروز یازدهمین سالگرد ازدواجمون بود. هنوز باورم نمیشه که یازده سال با همسرم داریم زندگی میکنیم.البته توی این مدت زمانهای زیادی از هم دور بودیم که اگه اونا رو از این مدت کم کنیم تقریبا میشه 9 سال زندگی مشترک واقعی. پستی و بلندی هایی داشتیم ،تلخی ها و شیرینی های زیادی داشتیم. اما روی هم رفته برآیند زندگیمون مثبت بوده.برای من که حداقل این طور بوده،اما فراموش کردم از همسرم بپرسم که نظر اون هم همینه ؟ بس که همیشه به شوخی این قضیه رو برگزار میکنه .
من توی این مدت خیلی چیزها ازش یاد گرفتم.شاید خصوصیات یک همسر ایده آل رو نداشته باشه ( که قطعا من هم ندارم )اما از اون دسته آدمهاییه که آدم خیلی ازشون چیز یاد میگیره،نه که برات سخنرانی کنه بلکه بدون اینکه خودش بدونه با رفتارش به آدم درس میده. شاید خنده دار به نظر بیاد ولی یکی از معیارهای من برای انتخاب همسر این بود که طرف باید فنی باشه و تحصیلکرده های علوم پزشکی و طبیعی و ...رو خیلی قبول نداشتم.اعتقادم این بود که فنی ها یک دید خاصی به دنیا دارند که متفاوت با بقیه است و اونا همه چیز رو بهتر از بقیه میبینند و تحلیل میکنند و این هم به خاطر هوش ریاضی اونهاست که البته این موضوع چندان درست نیست و بعدا فهمیدم که راجع به فنی ها خیلی اشتباه میکردم و راجع به همسرم هم تا حدودی. راجع به قضیه ازدواج و معیارهای آدم و ماجراهای مربوطه گفتنی زیاده اما چیزی که مسلمه اینه که آدم بعد از ازدواج وارد یک دنیای متفاوتی میشه که اگه نتونه خودش رو توی مختصات جدید پیدا کنه خیلی ضرر میکنه و الکی دنیای خوب و آزاد مجردی اش رو از دست میده .
حاصل زندگی ما دو تا دختره که هر روز به زندگیمون یه رنگ تازه ای میزنند. مثلا دختر کوچیکم که 13 ماهه است یک هفته ای میشه که داره راه میره و هنوز راه رفتنش با شک و تردید و ترس همراهه .تازه خانم امروز هوس کرده از پله بالا بره حتی اگه پله اندازه قد خودش باشه!!!!!
امروز همچنین مراسم جشن اهداء جایزه به شاگردهای ممتاز توی مدرسه ی دختر بزرگم بود .اون الان کلاس چهارمه و این جایزه مال سال گذشته اش بود. مراسم خوب و شادی بود و خوش گذشت.رقصهای دسته جمعی مربوط به ملیتهای مختلف واقعا زیبا بود.جالبه اینجا با اینکه یک کشور عربی و اسلامیه و به خیلی از مسایل مذهبی اهمیت داده میشه ولی سخت گیری مخصوصا در زمینه رقص و آواز بچه ها وجود نداره. همه چیز همرا با احترام به فرهنگ بومی هست و نه سختگیری و ایجاد انزجار.
دخترم ازم میپرسه :مامان تو و بابا عاشق هم بودید که ازدواج کردید؟ من بهش میگم :نه . از پدرش میپرسه اون هم همین جواب رو میده! بعد میگه : پس چرا با هم ازدواج کردید؟ حالا بیا و براش توضیح بده !؟
راستی چرا؟؟
نظرات () از زیباترین ویژگی های دنیای کودکان ،زندگی در لحظه و فارغ بودن از زمان است.آنها بدون اندیشه به گذشته و آینده در لحظه ی حال غرق میشوند و از آن لذت میبرند. نه دغدغه ی آینده و مسولیت های احتمالی را دارند و نه حسرت گذشته و از دست دادن فرصت ها را میخورند و ازلحظه ی اکنون بهترین استفاده را میبرند به شرط اینکه ناگهان کسی از راه نرسد که بخواهد بپرسد: عزیزم تو میخواهی در آینده چه کاره شوی؟ و یا اینکه :علم بهتر است یا ثروت؟ این یک ظلم بزرگ و آشکار به کودکان است.هر چند آنها پاسخ این سوال را نه چندان عمیق به ما میدهند اما باقی ماندن این سوال در پس زمینه ذهنی آنها ، در اولین فرصت ممکن آنها را از دنیای بی خیالی کودکانه بیرون آورده و ذهن شان را درگیر دنیای پر مشغله ی بزرگسالی می نماید.
لحظات شیرین و زیبای کودکان را خراب نکنیم و بگذاریم آنها در حوضچه ی اکنون آبتنی کنند و لذت ببرند.
نظرات () این روزها هر چی میخوام بی تفاوت باشم و حرص نخورم نمیشه،یعنی نمیگذارند که بشه.مثلا همین مجلس کویت ! تازه 4 ساله که زنان کویتی حق شرکت در انتخابات کشورشون رو دارند و حالا تو این مدت کوتاه پس از به رسمیت شناختن حق رای زنان تصمیم گرفتن به خانمهای کویتی بدون اجازه ی همسراشون گذر نامه هم بدهند!!! جل الخالق ! تغییر با این سرعت ؟ فکر کنم با این سرعت پیشرفت توی قوانین مدنی تا چند سال دیگه توی اتحادیه اروپا پذیرفته بشن! عین کشور ما که قانون حمایت از خانواده(همون چند همسری) و قانون دیه زن و ارث و حمایت از کودک آزاری وهمسر آزاری و .... داریم .آخه من چطور حرص نخورم؟
این همه حق و حقوق کودک و زن ونوجوان و شهروند عادی و همه ی مردم پایمال میشه هیچ حضرتی صداش در نمیاد،بعد به خاطر اینکه ما توی کابینه وزیر خانم داشته باشیم که تازه اون خانمها هم مثل خود همین حضرات فکر میکنند، اسلام به خطر می افتد و حضرات صدایشان در میاد و تذکر میدهند .حالا من چطور حرص نخورم؟
من واقعا به زنهای کویتی حسودیم شد و برای خودمان به شدت متاسف شدم .
نظرات () یک وقتایی که آدم فکرش آرامش نداره و به نوعی درگیری فکری داره و یا از چیزی رنج میبره و اونو نمیتونه بروز بده ناخودآگاه خوابهای عجیب و غریب میبینه .من اوایلی که اومده بودم غربت و هنوز با محیط و شرایط جدیدکنار نیومده بودم(هر چند هنوز هم کنار نیومدم)خیلی خوابهای عجیب میدیدم . اصلا خواب زیاد میدیدم،آدمهایی رو که سالها بود اونا رو ندیده بودم و حتی سالی یک بار هم بهشون فکر نمیکردم توی خواب میدیدم،آدمهایی رو که سالها مرده بودند و من هیجوقت و یا به ندرت اونها رو خواب میدیدم به خوابم میامدند. انگار همه ی زندگان دور و ارواح مردگان دلشون برای غربت و تنهایی من سوخته بود و چون توی بیداری امکاناتش رو نداشتند توی خواب میامدند پیش من تا من رو از تنهایی در بیارن. اما حالا مدتی است که من به نوعی با این غربت مزخرف کنار اومدم و تا حدود زیادی هم در گیر دختر کوچولوی نازم هستم که قسمت زیادی از وقتم رو پر میکنه و هر روز هم یک شیرین کاری تازه داره که به آدم روحیه میده ولی با این حال نمی دونم چرا چند شبه که خوابهای پریشون و درهم بر هم و گاه ترسناک میبینم. این علت روانشناسی خاصی داره که من از اون بی اطلاعم یا بی خیالی زیادی هم خودش موجب نگرانی میشه؟یعنی یک نوع تضاد دیالکتیکی در این مورد وجود داره؟
امشب رو خدا به خیر کنه تا من بگردم و این موضوع رو ریشه یابی کنم.
نظرات ()